تبلیغات
چشمسبز - برام بمون
چشمسبز
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

 تو همیشه با منی با من بمون ای مهربون
 نازنین همراه من
تا لحظهء رنگین کمون
یه حسیه تو باورم
به باورهات دوستت دارم 
دلتنگ اون نگاهتم
به  نغمه هات بیقرارم
میخوام منو تو ببری
به اون هوای دلپذیر
بشینه شادی به دلم
نمونه تن زغم اسیر
منو ببر برویایی
خوشبختی ها جون میگیرن
تو خلوتهای رنگی اش
بی رنگی سامون میگیرن
نگاهمو من دوخته ام
تا نغمه هاتو ببینم
ز رنگ چشمهای قشنگ
مهر و صفاتو بچینیم
رنگ صداقت ز نگات 
برام گرونتر از چشات
ای تو عزیز من بگو
  چگونه باشم به هوات
تو باورم تو باورت
صداقته که میمونه
غنچه ء لبخند نگاه
تیرگی  از دل میرونه
منم که با دلتنگیهام
بیاد  خوش زبونیات
بارونی ام تو خاطره
بهار  من شکوفه هات
وقتی که با محبتت
گل میکنی در بود من
شمیم  عطر یاس تو 
  میپیچه تو وجود من
انگاری دنیارو دارم
توی هوای دوستی مون
میخوام با این حس  بمونی
  برام  بمون ای مهربون
chashmsabz@




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 27 تیر 1395
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:30 ب.ظ
زیبا بود.
متشکرم.
شنبه 23 مرداد 1395 01:17 ب.ظ
زلفت هزار دل بـه یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چـار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جـــان
بگشود نـــــــــافه‌ای و در آرزو ببست

"حافظ"
پنجشنبه 21 مرداد 1395 03:54 ب.ظ
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم!
افسوس به دوروزه هستی نمیخورم
زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم...
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !
ای سرنوشت،هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ زبندم رها کند

فریدون مشیری
پنجشنبه 21 مرداد 1395 03:53 ب.ظ
بسیار عالی و زیبا
دوشنبه 18 مرداد 1395 11:49 ق.ظ
پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست...
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت ، پسر پرسید ، بستنی شکلاتی چند است؟!
خدمتکار گفت 50 سنت..!
پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟!
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند ، با بی حوصلگی گفت ، 35 سنت.
پسرک گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار با بی حوصلگی یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورتحساب را به پسرک داد و رفت.
پسرک بستنی را تمام کرد ، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت.
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ، پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد..!
شکسپیر زیبا می گوید :
بعضی بزرگ زاده می شوند ، برخی بزرگی را بدست می آورند و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند...
یکشنبه 17 مرداد 1395 10:49 ق.ظ
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکُش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است

"حافظ"
پنجشنبه 7 مرداد 1395 05:09 ب.ظ
این را بدان که خرج کردن احساس به پاى آدمهاى بى احساس ،
سرانجامى جز ورشکستگى ندارد !
دوشنبه 4 مرداد 1395 11:19 ق.ظ
" شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی ."

" گابریل گارسیا مارکز "
جمعه 1 مرداد 1395 10:48 ق.ظ
اگر ما دیگران را در سختیها و گرفتاریها دلداری دهیم،
خود نیز آرام می شویم...

آبراهام لینکلن
چهارشنبه 30 تیر 1395 01:23 ب.ظ
بعضی ها گریه نمی کنند

اما از چشم هایشان معلوم است

که اشکی به بزرگی یک سکوت

گـــــوشه ی چشمشان به کمیـــــن نشسته...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی